اشعار فائزه امجدیان


قسم به بی‌غروبی‌ات، به غیرت جنوبی‌ات / فائزه امجدیان


تقدیم به شهید خلیج فارس، سردار تنگسیری عزیز


به مویه‌های بندری مرا دچار می‌کند
غمت خلیج فارس را چه سوگوار می‌کند

هنوز روی صخره‌های ساحل ایستاده‌ای
و ناو دشمن از شکوه تو فرار می‌کند 

چه پر طنین، چه آتشین، چه شاهنامه‌آفرین!
کمان تو هنوز دیو را شکار می‌کند

تب نهنگ‌ قاتل و... طمع به خاک ساحل و...
به او بگو که روی جان خود قمار می‌کند

قسم به بی‌غروبی‌ات، به غیرت جنوبی‌ات
خدا تو را در این جهان، ادامه‌دار می‌کند

بگو به دیو هفت‌سر، که می‌رسیم با تبر
ببین به انتقام تو، وطن چه کار می‌کند

به دست، تیغِ صیقلی، به روی لب علی علی 
که خیبر است و ذوالفقار تار و مار می‌کند

گرفته‌ایم از او مدد، خدا، خدای تا ابد 
سپاه فیل را دوباره سنگسار می‌کند

به نخل‌های شروه‌خوان، به گریه‌های بومیان
بگو که خنده باز رو به این دیار می‌کند

ادامه‌ی دلاوران! در انتهای داستان 
رئیسعلی به «تنگسیری» افتخار می‌کند
15 0 5

القصه که از نسل شترگاوپلنگ است / فائزه امجدیان

می‌چرخد و می‌افتد و می‌رقصد و منگ است
در بزم شراب است و هم‌آغوش تفنگ است

تا اسلحه و ماشه برقصند به سازَش
عمری‌ست که در نقش پیانیستِ جنگ است

در مشعل آزادیِ او، آتش دوزخ 
در جمجمه‌اش مغز نه، انبار فشنگ است

هم در پی صلح است و هم از صلح گریزان
القصه که از نسل شترگاوپلنگ است

در قتل اگر پا به رقابت بگذارند
او بُرده و تیمور در این معرکه لنگ است

هی می‌شکند می‌شکند می‌شکند سر
دیوانۀ این دهکده، هی دست به سنگ است

با خون سیاهان و سفیدان شده برپا
او از همه رنگ است، ببین شهر فرنگ است

دلسوز ویتنام و عراق و یمن و شام
هرجا خبر از نفت شود گوش به زنگ است
::
ما اهل نبردیم، که بر قامت ایران
هر جامه به‌جز خود و زره جامۀ ننگ است
 
35 0

ما تازه فصل اول این شاهنامه‌ایم / فائزه امجدیان

بسم الله الرحمن الرحیم 

*این شب‌ها، هر چه خیابان‌ها را نگاه می‌کنم تازه می‌فهمم چرا خمینی کبیر فرمود: این انقلاب را مرهون بانوان هستیم ❤️*


از شاهنامه از دل میدان رسیده‌اند
اسطوره‌های ما به خیابان رسیده‌اند

برخیز و دخترانه‌ترین رزم را ببین!
گردآفریدهای رجزخوان رسیده‌اند

با پرچمی به قدمت چندین هزار سال
با ماتمی به وسعت ایران رسیده‌اند

هر شب، زمان به وقت ملاقات رودها 
رودابه‌های شهر، خروشان رسیده‌اند

با دیوها بگو که شبِ هفت‌خان ماست 
با ناوها بگو که به طوفان رسیده‌اند

ما سروهایمان هم از آنان کهن‌تر است
آنها چقدر تازه‌به‌دوران‌رسیده‌اند!

گلدسته‌ی قدیمیِ هر شهر شاهد است
این قوم، قرن هاست به ایمان رسیده‌اند

ما تازه فصل اول این شاهنامه‌ایم
اهریمنان چه زود به پایان رسیده‌اند :)
26 0

و الصبحِ إذا أسفرَ این رمز قیام است / فائزه امجدیان


خشمیم که در چله‌ی هر تیر و کمانیم 
چشمیم که آن سوی افق را نگرانیم

آهیم که برخاسته‌ایم از دل مظلوم 
ماهیم، که در هر شب تاریک، نشانیم

دریا نسب ماست! بگویید به مرداب
او مرده و ما تا ابدالدهر روانیم!

ما وعده‌ی حقّیم، نخواهید نجنگیم!
ما راهی قدسیم، نخواهید بمانیم!

خواندیم شبی حَیِّ عَلیٰ خیر العمل را
ما مأذنه در مأذنه تفسیر اذانیم

هم تیزی شمشیر، هم آرامش تدبیر
پیریم و صبوریم، جسوریم و جوانیم

آنها همگی تازه رسیدند به دوران!
ماییم که هم‌قدمت تاریخ جهانیم!

دل‌نازکی غنچه و سرسختی صخره
ما جمع تضادیم، هم اینیم و هم آنیم 

آری! دل ما پر شده از صبر مذاب است
ما کوه دماوندِ به فکر فورانیم!

بغضیم و گره خورده به حلقوم حقیقت 
فریاد برون آمده از حلق زمانیم 

ما را که ضمیری‌ است پر از شوق شهادت
تهدید کن آری! که سراپا هیجانیم

و الصبحِ إذا أسفرَ این رمز قیام است
وقتش شده شب را سر جایش بنشانیم
235 0 5

در عصر لال بودن دنیا خوشا به ما  / فائزه امجدیان

ما کیستیم؟ رود به طوفان در آمده 
رودی که زنده‌تر شده، دریاتر آمده
 
ما کیستیم؟ تیر و کمان‌های سربلند 
شمشیرهای فاتحِ از خیبر آمده
 
ما کیستیم؟ آن که نکرده‌ست پا به پا 
گاهِ نبرد خنجر و سر، با سر آمده
 
در عصر لال بودن دنیا خوشا به ما 
ماییم حرف تازهٔ از حنجر آمده
 
تقدیر ما قبیلهٔ گل‌ها شهادت است 
گل در شب گلاب شدن، پرپر آمده
 
باری! شهید می‌شود و ناامید نه
هر کس میان معرکه با حیدر آمده
 
ما اشتیاق تا به ابد زنده بودنیم 
آری! که گفته است که دنیا سرآمده؟
208 0 5

نام آن دخترک فلسطین بود / فائزه امجدیان

دخترک تا همین دو ثانیه پیش
خانه‌ای داشت، سرپناهی داشت
دخترک تا همین دو ثانیه پیش
پدری داشت، تکیه‌گاهی داشت

دخترک تا همین دو ثانیه پیش
مادر چندتا عروسک بود
غصه ناگاه قد کشید در او
گرچه دختر هنوز کوچک بود

داشت دم می کشید روی اجاق
لحظه ای قبل چای عصرانه
لحظه ای بعد قوری سرخی
زیر آوار آشپزخانه

زندگی تا همین دو ثانیه پیش
خوبتر بود رنگ دیگر داشت
خانه یک لحظه قبل زیبا بود
خانه یک لحظه قبل مادر داشت

دخترک بُهت سر‌به‌زیری شد
که فقط بی‌صدا تماشا کرد
هر قدَر گشت بین آن آوار 
باز آوار تازه پیدا کرد 

پدر او همین دو ثانیه پیش
تازه وا کرده بود قرآن را
حال می‌آمد از دل آوار
صوت محزون سوره‌ی اسرا

دخترک یک نهال زیتون شد
ریشه زد در حیاط آن خانه
سایه انداخت بر تمامی شهر
قد کشید از میان ویرانه 

بر لبش آیه‌ی توکل داشت
چشم‌هایش اگرچه غمگین بود
خانه‌اش را گرفت در آغوش
نام آن دخترک فلسطین بود
399 0 3.67

از شکوه‌ی گنجشک‌ها حتی خبر داری / فائزه امجدیان

از اشک‌ها، از خنده‌ها، از ما خبر داری
هر لحظه از اندوه آدم‌ها خبر داری

از کاسه‌های خالی از باران نخلستان
از تشنگی، از قحطی خرما خبر داری

این روزها تلخ‌اند، اینجا قند کمیاب است
حتما خودت از تلخی دنیا خبر داری

می‌روید از خاک یمن هر شب عقیقی سرخ
از کودکان زخمی صنعا خبر داری

شاید در آغوشت گرفتی کودکی را که
با گریه می‌پرسد: تو از بابا خبر داری؟

شهری گرسنه در کنار کوهی از الماس
از دزد معدن‌های اِفریقا خبر داری

شاید نماز صبح گاهی در فلسطینی
باران من! از اشک زیتون‌ها خبر داری

دیوارهایش را نوازش می‌کند دستت
از غصه‌های مسجدالاقصی خبر داری

از مرگ گندم‌زار زیر چکمه‌ی دشمن
از مرگ، از سوغات امریکا خبر داری

تنها نه از ما شیعه‌ها، از آه آن هندو
وقتی توسل کرد بر بودا خبر داری

شاید تو را نشناسد اما درد دل کرده
شاید نمی‌بیند تو را، اما خبر داری

فانوس‌ها هر شب به دنبال تو می‌گردند 
با گریه می‌پرسند: از دریا خبر داری؟

یکشنبه‌ها ناقوس با شوق تو می‌خواند
از معبدی متروکه و تنها خبر داری

هر صبح گنجشکان شکایت می‌کنند از ما
از شکوه‌ی گنجشک‌ها حتی خبر داری

تنها دلیل دلخوشی‌های منی وقتی
می‌دانم از حالم همین حالا خبر داری

شمشیر صیقل می‌دهی در خیمه‌ات یعنی
آری خبر داری تو از فردا خبر داری

قانون شعرم را به هم می‌ریزم از شوقت
آن صبح زیبا ذوالفقارت را که برداری

748 0 5